دنیای بی تفاوتی....
فاصله بین خوشبختی با خوشوقتی یه کلمه دو قسمتی است به نام
بی تفاوتی.....
من هم جدا از آشنایی با شما بی تفاوتم....!
گذشت آن زمان ها که کلام کنج زندان دهانم می پوسید...حرف را باید
زد . . . .به زبان همه کس...
میگن تو سردترین شبهای سال سراغی از آدمایی بگیرید که گرمترین دلها رو تو سینه دارن و خواهش کنید که یه جای کوچیک تو قلبشون به شما بدن....می شه من آدمک قلبت بشم آخه دارم یخ می زنم!
نگاهت آبی بود آن روز و صدایت سبز و لرزان...ولیکن من دخترکی نبودم که ئلم را به قلبت بسپارم تا با خود ببری...و روزی که آبی دلم برایت قرمز شد باز پس بیاوری و بگویی می خواهم آزاد باشم...می دانم خاطره غبار می گیرد اما پاک نمی شود...می دانم که اگر بخواهی خاطره را درون صندوق دلت پنهان کنی...می کنی!پس با خاطره ها روزها را سپری مکن بگذار خاطره دست نخورده باقی بماند در صندوق دلت...
همه تقدیم به خودت
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:47  توسط نسترن
|
من یه ماهی کوچولو تو قلبتم...می دونی اگه قلبت بشکنه من می میرم؟؟؟!!!
وای...من بازم رو دست خوردم...بازم ساده بازی درآوردم!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 12:10  توسط نسترن
|
سخت ترین دیدار٬دیدار اونیه که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات یادگار بذاره٬ تو نگاهش کنی و باز مثل روز اول دلت بسوزه و احساس کنی هنوزم دوستش داری٬بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد بزنی اما حتی نتونی تو چشماش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با تمام وجود دوستش داری...اما ببینی چشماش داد می زنه که دلش مال کس دیگه ایه!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 10:12  توسط نسترن
|
از من پرسید که : چقدر من رو دوست داری؟
گفتم:
تو رو به اندازه زمین و آسمونها٬پهنای دشتها٬زیبایی گلها٬وسعت کوهها و ...
دوست دارم
لبخند تلخی زد و گفت :ببخشید که نمی تونم حرفهاتو باور کنم
چون قلب کوچک من تحمل عشق بزرگ تو رو نداره!!!
زندگی اونقدر شیرین و مرگ اونقدر تلخ نیست که آدمها شرافتشون رو بفروشند...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 22:15  توسط نسترن
|
زندگی مثل یه دیکته می مونه...هی می نویسیم غلط می شه و پاک
می کنیم... دوباره تکرارش می کنیم...غلط می شه و پاک می کنیم.......
غافل از اینکه عزرائیل یه دفعه می گه برگه ها بالا!!!
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 12:40  توسط نسترن
|
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم...وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم...وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم...وقتی که او تمام شد من آغاز شدم...و چه سخت است تنها متولد شدن٬تنها زندگی کردن و تنها مردن!!! آه...زندگی بی او جهنم است....
شبی غمگین٬شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد...دلم در حسرت دیدار او ماند٬مرا چشم انتظار کوچه ها کرد...به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غریبی با من چه ها کرد!تمام هستی ام بود و ندانست در قلبم چه آشوبی به پا کرد...و او هرگز شکستم را نفهمید گر چه تا ته دنیا صدا کرد...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 14:20  توسط نسترن
|
بگم که دیگه واقعا"نمی خوامت؟بگم که ازت تا حد مرگ متنفرم؟آره منم شدم مثل خودت...
دروغگو...خیانت کار...بی احساس...دیدی همه چی رو به آزادی و خوش گذرونیات فروختی...؟؟؟
از الآن برای همیشه می گم بروووووووووووووووووووووو....من هیچ وقت منتظرت نمی مونم...تو خیلی فرصتها رو از دست دادی...!!!رفتی و تمام پلهای پشت سرت رو خراب کردی...
اما همیشه مواظب خودت باش...!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 15:4  توسط نسترن
|
قلبمو شکست...از من فرار کرد...به حرفاش عمل نکرد...به جای من کس دیگه ای رو انتخاب کرد...اما نمی دونم چرا هنوز می گه عاشقمه!!!
قفل دلمو محکم کردم٬دیگه کسی رو توش راه نمی دم٬به هیچ پسری اجازه بازی با اونو نمی دم...می دونید چرا؟ آخه همون یه نفر رفته تو دلمو درشو قفل کرده...تازه کلیدشم گم شده!
کنار دریا با خودم گفتم همه خاطراتشو می ریزم تو دریا تا آب دریا اونارو با خودش ببره اون دوردورا...همین کارو کردم.اما وقتی داشتم برمی گشتم٬دلم فریاد زذ: آهای نسترن اون بی وفا بود اما تو که ادعای وفاداریت می شد چرا این کارو کردی؟؟؟ دیدم دل بیچارم راست میگه...اون با اینکه بدجور شکسته بود اما حاضر نبود خاطرات امین رو از خودش دور کنه!!!
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 9:22  توسط نسترن
|
زیباترین گل با اولین باد پاییزی پرپر شد...با وفاترین دوست به مرور زمان بی وفا شد...این پرپر شدن از گل نیست از طبیعت است٬و این بی وفایی از دوست نیست از روزگار است...خسته ام از دستت روزگار!خیلی ام خسته...
زندگی دو روز است:روزی از آن توست و روزی علیه تو...روزی که از آن توست عاشقی کن و روزی که علیه توست به دنبال عشق برو!!!!
همیشه غمگین ترین لحظات رو عزیزترین کسانمان به ما هدیه می دهند...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 14:21  توسط نسترن
|
سلام...
تو دریای منی٬آغوش باز کن...چون این منه خسته می خواهد بمیرد...
می خوام یه اعترافی کنم!!!...من پشیمونم...من از اینکه همون یه نفرو می پرستیدم پشیمونم...چون تازه می فهمم واقعا"دروغ می گفت...آره اون دروغ می گفت...خدایا نمی تونم باور کنم...منو بدجوری تحقیر کرد!اما اونم پشیمون می شه!!!خدا جونم کمکم کن تا درست تصمیم بگیرم...شاید مثل گذشته زیاد دوستش نداشته باشم اما هنوز از دلم بیرون نرفته...
برای تو...
اینو بدونو مطمئن باش که یه روزی...یه موقعی...خودت دچار عذاب وجدان شدید می شیو می خوای که من ببخشمت!اما اینو بدون که من الآنم بخشیدمت...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:27  توسط نسترن
|